تبليغاتX
مزرعه


مزرعه

آسمان هیچگاه پرواز پرندگان را فراموش نمی کند

چقدر دلم واست تنگ شده فقط خدا میدونه

اینجا اومدم شاید نشونی ازت پیدا کنم

دیدم خونه تکونی کردی

عزیزم من هنوز منتظرتم چند  روزبیشتر نمونده

جوابمو بدیا باشه

راستی انقد دلم واست تنگ شده که عکستو گذاشتم رو صفحه اول موبایلم .

هر شب تا یه دل سیر نیگات نکنم نمیخوابم

 یعنی خوابم نمیبره

فدای اون چشات

...

نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 4:48 PM توسط علی شکری| |

بازم بون اجازه ات اومدم اینجا و خونه تکونی کردم

تازه برات آهنگم گذاشتم

همون آهنگی که تو وبلاگ جدید خودم گذاشتم

دلم می خواد به خواهشم گوش کنی و اینجا بنویسی

نه از من

از خودت

از اینجا نمی تونی بگو یه جای دیگه برات بسازم که فقط خودمون می دونیم

باشه؟؟؟؟؟؟؟؟

می دونم که قبول می کنی

نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 8:19 PM توسط علی شکری| |

خسرو شکیبایی

در سال 1332 در تهران به دنیا آمد.

روز جمعه ۲۸ تیرماه ۱۳۸۷ در سن ۶۴ سالگی درگذشت

نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 2:0 PM توسط علی شکری|

قاصدک! هان، چه خبر آوردي؟
از کجا، وز که خبر آوردي؟
خوش خبر باشي، امّا، امّا
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي.
انتظار خبري نيست مرا
نه زياري نه ز ديّاري - باري،
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس،
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از اين در وطن خويش غريب.
قاصدک تجربه هاي همه تلخ،
با دلم مي گويد
که دروغي تو، دروغ
که فريبي تو، فريب.
قاصدک! هان، ولي ...
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام، آي کجا رفتي؟ آي...!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمي، جايي؟
در اجاقي- طمع شعله نمي بندم - اندک شرري هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند.
نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 5:28 PM توسط علی شکری| |

عصر آن روز ، با دوستی ناهار خورده ام که تازه از همسرش جدا شده و ادعا می کند:

" حالا دیگر آزادم، آن طور که همیشه آرزو داشتم"

دروغ است! هیچ کس این شکل آزادی را نمی خواهد، همه ما تعهد می خواهیم، می خواهیم کسی کنارمان باشد و زیبایی های ژنو را ببیند، درباره کتاب ها و مصاحبه ها و فیلم ها صحبت کند، یا ساندویچمان را با هم تقسیم کنیم ، چرا که پولمان به خرید دو تا ساندویچ نمی رسد. بهتر است آدم نصف یک چیز کامل را بخورد. بهتر است شوهر آدم مزاحم آدم شود و برای دیدن یک مسابقه مهم فوتبال در تلوزیون ، زودتر به خانه بیاید، یا زن آدم جلو ویترین مغازه ای بایستد و حرف آدم را درباره ی برج کلیسای جامع قطع کند... که تمام ژنو را در خود دارد و می توان تمام وقت و آرامش دنیا را در آن یکجا یافت.

بهتر است آدم گرسنه بماند تا تنها. چرا که وقتی تنهاییم ، انگار دیگر بخشی از بشریت نیستیم، و منظورم نه تنهایی داوطلبانه، که تنهایی تحمیل شده است.

 

زهیر

نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 11:52 AM توسط علی شکری| |

از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟ خدا جوب داد:گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنی

نوشته شده در چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 1:22 PM توسط علی شکری| |

saaaaaaaalaaaaaaaaam

khoooooooofiiiiiii

man ghalebe inja ro taghir dadam

gashangeeeeeee naaaaa

????????

un khoob nabood

ama in khogeleeeeee

نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 5:27 PM توسط علی شکری| |

اگر کسی ترا آنطور که میخواهی دوست ندارد

 به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد "

 گابريل گارسيا مارکز

 

تو نباشی منو گنجیشکا میمیریم .......

 

 

 

نوشته شده در جمعه 14 دی1386ساعت 0:43 AM توسط علی شکری|

خدایا ! به روحم وسعتی بخش تا در حقارتهایم نپوسم

خدایا ! کمکم کن که بلندیهای روحم را زندگی کنم تا در گندابهای جسمم توهم زندگی نداشته باشم.

*************************************

خدایا من را ببخش که شاید از یاد برده ام ما تنها آفریده شده ایم .گاهی که یادم میرود این تنهایی وسیع بشر را، قبل از تلنگر کائنات ، به گوش جانم نجوا کن که تو به تنهایی جای تمام نداشتنهایم را پر میکنی

*****************************************

در برابر دیدگانم بگذار این جمله طلاییت را که :

لکیلا تاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتاکم الله

نه برای آنچه از دست دادید دق مرگ شوید و نه بدانچه به شما میدهد ذوق مرگ شوید

خدایا ! مگذار وقتی عزیزی را از دست میدهم یا ثروتی از کفم میرود ،در هم بپیچم.

************************************************

خدایا ! مگذار شهرت و محبوبیت مرا به حماقتی وسیع بکشاند که از یاد ببرم چقدر یک موریانه بزرگتر و بی نقص تر از من میزید و هرگز در موران ، فرعونها سر بر نیاورده اند.

************************************************

خدایا مگذار دغدغه ای زمینی زمینگیرم کند.

خدایا از من لذت باران و پاییز و مه را به خاطر مشتی روزمرگی نگیر.

*****************************************************

خدایا ! اگر گریستم و از دردها و بغضهایم گلگی کردم ، حتی برای کسری از ثانیه، عفریت نا امیدی را با من تنها مگذار، اشکی که در انتها دلخوشی نداشته باشد ، مرداب است...و تو به من آموختی که رود باشم نه گنداب.

******************************************

خدایا ! دغدغه مرا کف زدنهای مردمی قرار نده که به اشاره ای تف به روی من می اندازند.مبادا از یادم ببری که حتی عشقهایشان نیز سرابیست که ما خواب زدگان بدانها دل خوش میداریم

********************************************

خدایا ! مگذار که پشت کردن انسانها از من ، فرو ریزدم.

مرا نزد خودت عزیز بدار که حسرت سراب محبوبیت بین زمینیان را نداشته باشم.

                                                                                                                                     

                                                                                                                                                               نقل از دکتر شیری

 

نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 1:12 PM توسط علی شکری| |

امشب اینجا من می نویسم

شاید بخونی

من بهاره ام

من یادت میاد

یا اینم فراموش کردی

یادم یه روزی بهم گفتی دوسم داری

اما کاش واقعا دوسم داشتی
کاش انقدر اذیتم نمیکردی
کاش یک کم فقط یه کوچولو به چیزایی که دوست داشتم اهمیت می دادی
نمی دونم چرا این کار رو کردی
هیچ وقت نفهمیدم
همیشه ام یه علامت سوال گنده تو ذهنم می مونه
از 21 تا 12 منتظر موندم
دلم می خواست بدونم چی کار می کنی
قسمی که خوردی یادته؟
منتظر موندم
اما تو اینم مثل بقیه حرفات فراموش کردی
آره حرفات
تو فقط حرف زدی
فقط حرف
هیچ وقت بهم ثابت نکردی
ولی نه
تو خیلی چیزا بهم ثابت کردی
بهم ثابت کردی
اگه کسی رو دوست داشته باشی
هیچ وقت نباید بفهمه
چون اگه بفهمه انقدر عذابت می ده
که فقط ترس از اون دنیا باعث بشه خودت رو از بین نبری
2 سال بازی  و عشق قدیمیت من خرد کرد
من شکست
می دونی امروز برای یه لحظه تمام کارایی که باهام کردی یادم اومد
واقعا چرا انقدر نفهم بودم که نفهمیدم تو من بازی دادی
می دونی
برای یه لحظه  نفرینت کردم از خدا خواستم یه روز خوش توی زندگیت نبینی
ولی طاقت نیوردم
گفتم نه
خداجونم نه
غلط کردم
من
نفرینش نمی کنم
من دوسش داشتم
نه
نه
گفتم خدا تو نشیده بگیر
من ازش گذشتم
2 سال زندگیمو بخشیدم
بخشیدم هر چی در حقم کرد
بخشیدمش به خاطر تحقیراش
بخشیدمش به خاطر دروغاش
بخشیدمش به خاطر بی اهمیت بودناش
بخشیدمش به خاطر بازیاش
بخشیدمش به خاطر تنهاییام
بخشیدمش به خاطر توهیناش
بخشیدمش به خاطر نامردیاش
بخشیدمش خداااااااا
می دونی چرا
امروز رو یادت می یاد
؟؟؟؟؟؟
یادته بهت چی گفتم
یادته؟؟؟؟؟؟؟
یا اینم یادت رفته مثل قسمات
ولی من خوب یادمه
لحظه به لحظه شو
بهت گفتم دوست دارم
تو وارد زندگی شدی
تو شدی همه چیزم
به همه چی
به همه
به تمام حرفا
بی اعتنا شدم
فقط برام
تو  بودی
فقط
تو
برام مهم بودی
دلم می خواست همیشه با تو باشم
حالا یادت اومد چه روزی بود
دقیقا 2 سال پیش بهت گفتم دوست دارم
و تو
وارد زندگی شدی
امروز بازم 12 مهر
می دونی چی می خوام بگم
می خوام بگم
هنوزم دوستت دارم
اما دیگه تو زندگیم جایی نداری
توی ذهنم
توی خاطره هام
علی رو نگه می دارم

مثل حلقه ات

نگه اش می دارم که یادم بمونه چه حماقتی کردی

که عاشق کسی بودم که دایم از پشت چاقو تو کمرم می کرد که از پا بیوفتم

بالاخره ام تونست
اما تو زندگی دیگه نه
شاید یه روزی بفهمی که در حقم بدی کردی
تو برای همیشه رفتی
منم به خدا می سپارمت
دوستت دارم
اما
برای همیشه
خداحافظ                                        

                                     بهاره

نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 9:51 PM توسط علی شکری| |

 

 

 

 

 

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

****

از من اکنون طمع صبر ودل و هوش مدار

کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

****

باده صافی شد ومرغان چمن مست شدند

موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد

 

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم

شادی آورد گل وباد صبا شاد آمد

****

ای عروس هنر از بخت شکایت منمای

حجله ی حسن بیارای که داماد آمد

****

بر زلیخا ستم ای یوسف مصری مپسند

زآن که از عشق بر او این همه بیداد آمد

****

دل فریبان نباتی همه زیور بستند

دلبر ماست که با حسن خداداد آمد

****

زیر بارند درختان که تعلق دارند

ای خوشا سرو که از بند غم آزاد آمد

****

مطرب از گفته ی حافظ غزلی نغز بخوان

تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

 

 

 

 

(این پست می بایستی روزبیستم شهریور که فرداش بهترین روز عمرمه و من عزیزترین هدیه خدا رو گرفتم  نوشته می شد که یه کوچولو دیر شده امیدوارم خودش منو ببخشه )

 

 

۰هوالجمیل۰

 

می خوارگان که باده به رطل گران خورند

رطل گران ز بهر غم بی کران   خورند

****

در باده نور عارض معشوق دیده اند

رطل گران به قوت بازوی آن خورند

****

رطل گران ز دل برد اندیشه ی کران

زان رو بود که باده به رطل گران خورند

****

خوشتر زه باده هیچ نصیبی نبرده اند

آنان که مال ونعمت ملک جهان خورند

****

وقت بهار باده مخور جز به بوستان

کز باده بهست که در بوستان خورند

****

با دوستان خور آن چه ترا هست پیش از آنک

بعد از تو دشمنان تو با دوستان خورند

**** 

دانند عاقلان که نماند جهان به کس

حافظ چرا همه غم سود وزیان خورند.

 

************************ 

 

 

فر صت ها چون برق وباد می گذرند . دقایق و روزها و هفته ها و ماهها از پی هم می آیند و به سال و سال ها می انجامند و به این ترتیب طومار عمر انسان روز به روز در نوردیده می شود تابه پایان خود نزدیک شود .انسانهای عاقل و مومن همواره به یاد خدا حرکت می کنند و رفتار وگفتار خود را با دیگران بر اساس مهربانی و مسالمت و فضیلت و درستی و آزادگی قرار

 می دهند ....

 

۲ سال گذشت دو سالی که همه اون رنگهای سال پیش رو داشت

 

بد اخلاقی کردم  ناراحت شدیم و خندیدیم ولی چیزی که معلومه بیشتر به هم نزدیک شدیم

 

هر چند که من شاید خیلی وقتها چموش بازی در میاوردم (در میارم)

 

آتش علاقه خاموش نشده هنوز دوست داشتن هست هنوز ....

 

دومین سالگرد مون مبارک عزیزتر از جانم 

 

هرچند که چند روز دیر شد

 

دوستت دارم و میخوام همه بدونن

 

حتی اونایی که حسودی می کنن

 

دومین سالگردمون مبارک  بهاره

نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت 1:37 PM توسط علی شکری| |

زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

 

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

 

صحنه پیوسته بجاست

 

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

                                                       (فریدون مشیری)

 

شبنم به سحر نمی رسد چرا نمیدانم

دگر غم ز دلم برون نمیرود چرا  نمیدانم

جز یاد تو چیزی به ذهنم نمی رود چرا نمی دانم

آسمانم آبی نیست چرا نمیدانم

دگر باران هم نمی بارد چرا نمیدانم

جز نام تو نامی بر زبانم نیست چرا نمی دانم

سایه ای هم ندارم چرا نمی دانم

دگر ستاره ام نوری ندارد چرا نمیدانم

به جز خواب تو خوابی نمی بینم چرا نمیدانم

ما هم نور ندارد چرا نمیدانم

دگر درختانم سبز نمیشود چرا نمیدانم

به جز صدایت صدایی نمیدانم چرا نمی دانم

پرندگانم نمیخوانند چرا نمیدانم

دگر شقایقها نمیرویند چرا نمیدانم

 

 

 

دگر از دست گریه  هم  کاری بر نمی آید  چرا میدانم

دگر تو رفته ای از کنارم چرا می دانم

دگر آن دستهای گرمت نیست در دستم چرا میدانم

دگر صدای تو از خانه ام نمی آید چرا میدانم

دگر هوا به عطر نفسهای تو خوشبو نمیشود چرا میدانم

چنان سواری از کنارم گذشتی چرا میدانم

به گرد غبار رهت نرسم چرا میدانم

تو رفتی و همرنگ خاطره ها گشتی چرا میدانم

نفس از من برفت چرا میدانم

 

تو هم رفتی چرا نمی دانم

امروز ۲۳ روز از رفتنت میگذره باورت نمیشه من هنوز باورم نشده که رفتی چون رفتنت هم با بقیه فرق داشت نمیخوام بگم مقدس بود یا فلان بودو بهمان بود ولی یادمه صبح باهم از خونه رفتیم بیرون با هم شوخی کردیم سر به سر هم گذاشتیم و خندیدیم غافل از این که این خنده ها آخرین خنده ها و شوخیها بود .

 بی سرو صدا رفتی حتی دوستت که آخرین لحظه  باهات بود نفهمید وقتی رفتی فهمید .

نمیدونم حتی راضی نشدی که کسی به زحمت بیفته 

ولی الان خیلی دلم واست تنگه افشار

به امید دیدار  داداشی جونم   

 

نوشته شده در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 0:41 AM توسط علی شکری| |

یک سال گذشت روزهایی داشتیم به رنگهای مختلف

قرمز

آبی

زرد

صورتی

سبز

سفی           د((سفیده)

نارنجی

مثل یه جعبه مداد رنگی

چه روزایی که باهم توی سرما و گرما رفتیم و اومدیم

راهی رو که تنهایی هیچوقت حاضر نمیشی بری

طولانی و خسته کننده ولی باهم بودیم

از خیلی چیزا حرف زدیم

حرفمون شد

قهر کردیم ولی بعد اینکه آشتی کردیم احساس کردیم که بیشتر از پیش محتاج هم هستیم

خندیدیم

گریه همو در آوردیم

رفتیم مسافرت

رفتیم کوه

حتی درس خوندیم

باهم روی تپه سیلک دنبال سفال گشتیم

با هم کنار آبشار نشستیم و به صدای تنهایی آب گوش دادیم

سرتو گذاشتی روی شونم

باهم امامزاده قاسم رفتیم

نمایشگاه رفتیم

کارت اهدا اعضاتو به من نشون دادی

من هم رفتمو عضو شدم فهمیدم که باید به دردی خورد.

از خیابونای زیادی گذشتیم ولی عصر -میدان ونک-ستار خان- امام حسین- انقلاب

انقلاب همون خیابونی که گفتی اگه یه روز تنهایی از اینجا رد بشی هیچ خاطره ای نخواهی داشت

که بعدش گفتی اینطوری نیست هیچوقت فراموش نمیکنی

آهنگ گل سنگتو دارم گوش میدم هنوز برام تازگی خودشو

هنوز دستام میخچه در نیاورده که ببینم میخچه دست چطوریه

هنوز دلهره اولین باری رو که دیدم رو فراموش نکردم

هر چند که دیر رسیدم خودتم میدونی چرا؟

هنوز میتونیم باز تو سرمای زمستون بریم روی نیمکتای آهنی سرد بشینیم

هنوز دستای گرمت  گرمم میکنه

هنوز میتونم تو چشات خیره بشم و تا ساعتها حرف نزنم

هنوز هم با سکوتمون میتونیم حرف بزنیم

هنوز هم دیر به دیر  smsمیزنم ناراحت میشی نگران میشی نکنه از طبقه ۲۷ افتاده ...

هنوز هم ازم دلخور میشی میدونم از خواستنه

شبی رو که گفتی بابام قبول نمیکنه رو هیچوقت یادم نمیره

اون شبی که گفتی تصمیم داشتی بی خبر بری شنیدنش واسم مثل مردن بود

ولی وقتی گفتی هنوز بعد یک سال هنوز مثل روز اولی به من زندگی دادی

یادته رفتیم کاشان

رفتیم سر قبر سهراب

یادته تو ماشین رقصیدیم

تو ماشین برات شعرای سهراب رو برات زمزمه کردم

هر روز صبح رو با سلام عزیزم صبح بخیر آغاز کردی

شب با شب بخیر خوابیدیم

یک سال باهم زندگی کردیم

همه اینا تو یه سالی که گذشت بود

یک سال ما هم بزرگتر شدیم یک سال شایدم پیر تر شدیم

یک سال با تجربه تر شدیم

مهمتر اینکه تو این یک سال روز به روز بیشتر از روز قبل همدیگرو شناختیم

.......

اولین سالگردمون مبارک عزیزم

نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 10:11 PM توسط علی شکری| |


ستاره ها مردند

گریختی
                - تو از من گریختی
چنان بهار از واژه ی کویر
و آن قناری به مژده ی بهار
                                       - نیامد
و این شکوه ندامت
                        - در آینه بجز طرح یک دریغ ندید
فلق :
              - شکوفه ی اندوهگین چشمهایم شد
و باد ولگرد
              - از وسعت کویر
جنون ملتهب صخره های تنها را
به ارمغان آورد
و راه
          - این راه خسته کولی
به مرکب کدامین ستاره نشست ؟
که این چنین افق
                     - آبستن است ؟
که نطفه ی اندوه بارور می شود در من ؟

***

کدام ستاره می میرد ؟
کدام بهار ؟
کدام پرستو ؟
که این کویر پذیرای هیچ رویش نیست ؟

***

تو رفتی
تو رفتی
تو رفتی
و من هرگز
ستاره ای را
در آسمان ندیدم
ستاره ها مردند
ستاره ها مردند
و ریشه ی خشک آن شوق بارور در من
                                                   - پوسید

***

کدام پاییز ؟
کدام زمستان ؟
کدام بهار ؟
مرا از این سکون یأس
تهی تواند کرد ؟

***

نوشته شده در جمعه 30 تیر1385ساعت 12:7 PM توسط علی شکری| |

زندگی زیباست دوست من
اگر باور نمی کنی , لحظه ای را تصور کن که
آدامست می پرد توی گلویت , نفست می گیرد و صورتت سیاه می شود
 و حس می کنی الان است که بمیری
داغ میشوی و همه جای تنت را عرق سردی می پوشاند
دستت را به هر چیز که نزدیکت باشد چنگ میزنی و چشمانت از حدقه می زند بیرون
 آنوقت کسی می زند به پشت ,  "  گرومب "
 و همان تکه کوچک آدامس از حلقومت می پرد بیرون
و بعد ,
با تمامی وجودت نفسی عمیق میکشی
و اگر ذره ای احساس داشته باشی حس می کنی که
 زندگی چقدر زیباست ...

عشق زیباست دوست من
وقتی خسته از کار می آیی خانه
همسرت , یک لیوان چای داغ برایت میریزد
و یک لیوان هم برای خودش
 چای را که می خواهی بخوری , قند پیدا نمی کنی برای خوردن
 و همسرت , با دست جلوی دهانش را میگیرد و می گوید : وای , قند نداریم ...
 و تو می خندی و می گویی :
- چای تلخش خوشمزه تره
 و وقتی هر دو چای تلخ می خورید و تو با صدای بلند می خندی , همسرت انگشتش را می گذارد روی لبت و می گوید :
 ... - هیس ، دخترمون تازه خوابیده
 
تنهایی زیباست دوست من
مثل همان لحظه ای که توی اتاقت تنها نشسته ای , و آدامست را باد می کنی
 آنقدر که اندازه یک بادکنک می شود
و بعد می ترکد و می چسبد به تمام صورت
 و تو خنده ات میگیرد
 و آهسته لایه های نازک آدامس را از روی پوست صورتت , بر می داری ...

 مرگ زیباست دوست من
 لحظه ای را تصور کن که نشسته ای روی صندلی
 دستهایت را چین و چروک و غبار گذشت زمان پوشانده است
 و قلبت ,
خسته از تپیدن , سرش درد می کند
صدای خنده چند کودک از حیاط خانه به گوش می رسد
و تو با چشم های بسته , خواب روزهای جوانی ات را می بینی
 خواب می بینی دوباره جوان شده ای
و این بار جوانی ات با گذشته هم فرق می کند
 هر قدمت , مثل پریدنی می ماند بلند و سبک
چند قدم می دوی و بعد ,
 شناور و سبکبال , روی ابرها غلت می زنی
دیگر نقرس و دیسک کمر و تنگی شریان , اذیتت نمی کند
 و چشم هایت هم خوب , همه چیز را درک می کند
 تولدت مبارک ...
نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 2:12 PM توسط علی شکری| |

كودك نجوا كرد: « خدايا با من صحبت كن » و يك چكاوك آواز خواند ، ولي كودك نشنيد.
پس كودك با صداي بلند گفت : « خدايا با من صحبت كن » و آذرخش در آسمان غريد ، ولي كودك متوجه نشد.
كودك فرياد زد: « خدايا يك معجزه به من نشان بده » و يك زندگي متولد شد ، ولي كودك نفهميد.
كودك نااميدانه گريه كرد و گفت: « خدايا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم » ، پس خدا نزد كودك آمد و او را لمس كرد.
ولي كودك بالهاي پروانه را شكست و در حالي كه خدا را درك نكرده بود از آنجا دور شد !

 

نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 2:7 PM توسط علی شکری| |

باز دوباره میخواست بره هر دفعه که تلفن و جواب نمیداد میدونستم که باز قاطی کرده باز پر شده باز دلش هوای رفتنو داره هر چند که وقتی هم میدیدمش به روی خودش نمیآورد تو دلم میگفتم برو من که میدونم به هر حال هر جا هم که بری بر میگردی این دفعه که بهم زنگ زد فکر کنم شب سه شنبه بود تازه  با بهار خداحافظی کرده بودم توی اتوبوس که پر بود از ازدحام و تکان و فشارهای مردم توی خیالاتم غوطه ور بودم وداشتم به راننده اتوبوس  که مرد میانسالی بود و  واسه همه مسافراش مهربون بود فکر میکردم  که یهو رشته افکارم پاره شد خودش بود باز از صداش میتونستم بخونم که یه چیزیش شده گفت میای خونه پیمان اولش گفتم نمیدونم.... نه رسیدیم ایستگاه دیگه نتونستم  اومدم پیاده بشم روی پله دوم اتوبوس بودم که تلفن زنگ زد :همونجاها باش میام دنبالت با هم بریم. کلی خوشحال شدم نه اینکه داشت میومد دنبالم اینکه میتونستم با خودش تنهایی صحبت کنم .راه افتادم که به جایی که قرار گذاشته بودیم برسم توی دلم غوغایی بود یعنی چی شده خدایا نکنه باز... نکنه... داشتم میرفتم و مردم و زیر چشمی نیگا میکردم همه داشتند میدویدند نمیدونم شاید هم من داشتم میدویدم یا ازشون فرار میکردم باز هم همون پیرزنی که کنار خیابون تی شرت میفروخت و میگفت نخی ترکیه است و دیدم از کنارش رد شدم.

 مردم و که میدیدم حالم  نمیدونم چرا بد میشد شایدم حالم از خودم به هم میخورد  رسیدم میدون جایی واسه نشستن نبود دلم میخواست بنویسم  کاغذ داشتم هر چی گشتم قلم نبود منی که همیشه چند تا داشتم و عشق خودکارو مداد و ... حالا هیچی نداشتم جالبتر از این اینکه جایی رو هم اون نزدیکی ندیدم که بشه خودکاری خرید. یه آقایی کنار خیابون بساط کرده بود رفتم جلو  گفتم آقا ببخشید خودکار دارید بدون اینکه رنگشو ازم بپرسه دست کرد تو جعبه یه خودکار قرمز داد دستم قشنگ بود قرمز رنگشو نمیگم  اینکه نپرسید چه رنگی میخوای حس کردم مطمئنه که هر چی باشه میخرم فقط خودکار باشه گرفتم و اومدم توی میدون روی نیمکت نشستم تازه شروع کرده بودم که باز تلفن باز خودش بود : کجایی من رسیدم ...باشه همونجا وایستا الان میرسم... اومدو تازه فهمیدم که ...

نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 10:21 AM توسط علی شکری| |

تاریخ ِ آغاز ِ مراسم باشکوه عید نوروز به جمشید شاه بازمی گردد. او که در زمان سلطنت در آبادانی ِ ایران و آسایش خاطر ِ مردم از هجوم بیگانگان ، نقش بسیاری داشت. روزی سفر یا در واقع معراجی با تخت زرینش به آسمان ( بسوی خورشید ) داشت ، پس از بازگشت دین را تجدید و آن روز را (( نوروز)) نامید.
این گاهنبار ( جشن ) ( که از آن در گاتهای زرتشت نامی برده نشده و تنها در یکی از یشتها بنام فروردین یشت ، ذکر و ستایش این گاه نگاشته شده ) پس از جمشید شاه سال به سال بر اهمیت و فراگیری آن افزوده شد.
در زمان هخامنشیان و ساسانیان نوروز بعنوان سنتی فراگیر و بسیار باشکوه چه در دربار شاهان و چه در خانه های مردم عامه ( نه فقط زرتشتیان ) اجرا می شده.
با هجوم قوم عرب و نفوذ فرهنگ اسلامی و تطبیق فرهنگ ایران ِ زرتشتی با اسلام ، برداشتهای اسلامی از سنتهای ایرانی از جمله نوروز صورت گرفت. از آنجمله از زبان و قلم اندیشمندان اسلامی رفت که : خداوند حضرت آدم را در اول فروردین آفرید و پیامبر گرامی اسلام ، حضرت علی (ع) را در این روز در دشت غدیرخم به امامت و ولایت معرفی کرد و ...
به این ترتیب نوروز و صدها سنت اصیل ایرانی به مدد فرهنگ تطبیقی و التقاطی ِ خاص ایران به سنتهای اسلامی وارد شد.
در طی سالیان پر فراز و نشیب ِ تاریخ ایران کوششهایی یا از روی دشمنی یا نادانی و یا درد دین (!) برای کمرنگ کردن و بی اهمیت جلوه دادن نوروز صورت گرفت. بنابر نمونه ، امام محمد غزالی در کیمیای سعادت سفارش می کند که : (( ایرانیان ، جشن ِ نوروز و سده را نگیرند! چراغانی نکنند! لباس ِ نپوشند! حتی عزاداری کنند تا مجوس از بین برود!! ))
اما انگار این افکار منور و انقلابی (!) کمی زیادی انقلابی بود ، چون هیچگاه اجرا نشد!
و امروزه نیز اگرچه از تشریفات بسیار و تنوعات قومی ِ نوروز کاسته شده اما بنظر می آید جشن مبارک نوروز را دیگر کسی نمی تواند از ایران جدا کند. حتی اگر افراد و مسئولانی نادان ، احمقانه عنصر هویت ملی را مقابل ِ هویت مذهبی ایرانیان قرار دهند و ملیت را خطری برای دیانت ِ نیم بند!!
اسطوره ها ، رسوم و فلسفه ی آنها :
نیاز به تولدی دوباره ، پاک شدن از آلودگی ها و اشتباهات ِ گذشته و شروع ِ یک زندگی ِ نو در وجود آیین زرتشت و ایران ِ باستان بصورت اعتقاد به یک نقطه عطف خاص یعنی آفرینش متمرکز شده است.
طبیعت پس از گذران ِ دوره ای سرد و بی محصول ، با آغاز بهار زنده شده و در واقع آفریده می شود. ( در اسلام و همچنین عرفان ِ اسلامی موضوع خلق مدام ، منطبق با این عقاید ایران باستان است ) انسان نیز باید بعنوان یکی از مخلوقین ِ الهی سعی کند همراه طبیعت به رستاخیز برخیزد.
ماه فروردین را ماه ِ فَروَهَرها یا فَروَشی ها می نامند. و آن عید اموات است. درین ماه بدلیل رستاخیز ( نو شدن ِ موقت دنیا ) پرده ی میان زنده گان و مردگان به کناری رفته و ارواح ِ نیک ِ درگذشتگان به ملاقات ِ زندگان می شتابند. رسم معروف قاشق زنی ، نیز از همین اعتقاد نشات می گیرد. ارواح ِ نیک بصورت افرادی که رویشان پوشیده ست به پشت در خانه های زنده ها آمده و زنده ها نیز به آنان به رسم یادبود و برکت هدیه ای می دهند. و نیز تمیز کردن خانه ها و روشن کردن چراغها و شمعها در زمان تحویل سال برای رضایت خاطر و هدایتِ فرورها ست.
در روز ابتدای فروردین ، که بنام ِ پاک و برکت دهنده ی اهورامزدا( خدای پاک ) مزین شده است ، خورشید وارد برج حَمَل شده و جهان از نو آفریده می شود.
ایرانیان قدیم برای استقبال از سبزی ِ بهاران ، 25 روز مانده به فروردین بر 12 ستون ِ خشتی یا سنگی سبزه می کاشتند. ( 12 ستون ، اشاره به اعتقاد ِ کهن ِ قرار گرفتن ِ جهان بر روی 12 ستون )
ششمین روز ِ فروردین که بنا به نظرات بسیاری محققان و موبدان زرتشتی ، سالروز تولد زرتشت اسپنتمان است ، به نوروز ِ بزرگ معروف است. (( آورده اند که در بامداد ِ آن روز به کوه ِ بوشنج شخص ِ خاموشی که دسته ای از گیاهان ِ خوشبو در دست دارد ساعتی نمایان است ، سپس پنهان می شود و تا سال ِ دیگر در همین هنگام دیگر نمایان نمی گردد.
و نیز
در این روز مردم به یکدیگر آب می پاشند و دلیل ِ آن همان خود شستن و پاکیزگی ست.
پارسیان در تمامی روزهای فروردین خانه های خود را چراغانی کرده و چوبهای خوشبو می سوزانند و شمع ها را روشن نگاه می دارند.
خوانچه ای پهن می کنند که بر آن هفت چیز که نامشان با حرف ِ سین شروع شده باشد می گذارند ( هفت سین ). مانند :
سبزه : نمودار ِ گلهای زیبا و زینتی ، سرسبزی و خرمی . سیب : میوه ای بهشتی و نماد ِ زایش . سمنو : از جوانه ی گندم ، نمود رویش و برکت . سنجد : بوی برگ و شکوفه ی آن محرک ِ عشق و دلباختگی ست. و ...
آینه و شمع بر سر سفره هفت سین نیز نماد ِ نور و روشنایی و شفافیت است. معمولا تخم مرغ نیز بر سر سفره ی هفت سین هست که نماد ِ نطفه و باروری و زایش است. نیز در اساطیر ِ ایران ، جهان ، تخم مرغی شکل است ، آسمان چون پوسته ی تخم مرغ و زرده اش نمودگار زمین است. ماهی ِ زنده نیز نماد سرزندگی و شادابی ست.
... و هزاران فلسفه و رسوم متفاوت که در گوشه و کنار ِ ایران عزیزمان پراکنده ست . در بعضی از کشورهای شرق آسیا مانند چین ، هند و پاکستان نیز هر ساله مراسمی شبیه به نوروز انجام می شود.
و اما ، حکایت نوروز نه حکایت ِ چسبیدن ِ متعصبانه به سنتها و نه پان ایرانیست شدن است بلکه فراگیری و عمل به فلسفه ی نو کردن ِ افکار و دلهایمان است و چه چیزی بهتر از آن که تمام اشتباهات گذشته را به خداوند همواره بخشنده بسپاریم و با روحی آزاد و آزاده  زندگی کنیم
نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 9:43 AM توسط علی شکری| |

نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 9:40 AM توسط علی شکری| |

اسممو که دوباره اول پیوندهای بهار دیدم دوباره حس کردم که میخوام بنویسم هر چند که کوتاه باشد  میخوام از تازه شدن و راه رفتن بچه کوچولویی که تازه راه رفتنو یاد گرفته و میخواد راه بره و چقدر خوشحاله که میتونه راه بره بنویسم میخوام از خدام بنویسم از خلوتم با اون که از مادرم هم برم مهربونتره میخوام از مردن برای درد دیگران و زند شدن از لبخند کودکی در خیابان در سرمای زمستون بنویسم میخوام از همه چیزو همه کس بنویسم از زنی بنویسم که با شوهرش توی خیابون دعوا میکرد از زن ومردی بنویسم ه از عرض خیابون دست تو دست هم گذشتند و من نفهمیدم که اونا دستشون به خاطر عبور از خیابون تو دست هم بود یا نه اینکه در امتداد و موازات خیابون توی پیاده رو هم دست به دست هم میرفتن و از گرمای دست هم دیگه حس پرواز داشتند نفهمیدم چرا داخل ماشینی پر از رنگ آبی بود ؟توی اون شب تاریک  چرا درختای دو طرف خیابون سرشونو گذاشته بودن رو شونه هم وبه منو تو نیگا میکردن ؟میخوام بنویسم تا بدونم که چرا من نمیدونم؟ چرا آسمون وقتی که میخواد بباره سیاه میشه ؟و چرا عصرای جمعه این همه دلم میگیره ؟چرا از سرما حس سرما میکنیم و چرا گرم نمیشيم ازیک گلوله برف سفيد و چرا يه چايي داغ گرممون ميكنه و چرا گم نميشيم توي محله خودمون و چرا بيگانه برايمان آشنا نيست و رودخانه دريا؟ 
نوشته شده در دوشنبه 26 دی1384ساعت 12:17 PM توسط علی شکری| |

روز وصل دوستداران ياد باد              

                                                                          ياد باد آن روزگاران  ياد  باد

 

كامم از تلخي غم چون زهر گشت         

                                                                          بانگ نوش شاد خواران ياد باد

 

گرچه ياران فارغند از ياد من          

                                                                         از من ايشان را هزاران ياد باد

 

     مبتلا گشتم در ين  بند  و بلا                   

                                                                     كوشش آن حق گزاران ياد باد

 

گرچه صد روداست در چشمم مدام       

                                                                   زنده رود  باغ  كاران  ياد باد

 

                               راز حافظ بعد از اين ناگفته اند               

             

                اي دريغا راز داران ياد باد

 

دیشب وقتی که رسیدیم دم در خانقاه دیدم پیرزنی نشسته دم در داشت فال حافظ میفروخت این خجالت یا بهتره بگم غرور بیجا بعضی وقتا آدمو خیلی بد میکنه تا جایی که حتی نمیتونی نوک دماغتم ببینی از کنارش گذشتم با اینکه چشمام به دستش بود ولی انگار اختیار ایستادن نداشتم ولی باز نمیدونم چی شد پیمان هوس شمع روشن کردن زد به سرش آره باید دوباره از جلوش رد میشدم باز بی تفاوت از کنارش رد شدم البته اینجوری وانمود میکردم رفتیم و شمع هارو روشن کردیم دیگه موقع برگشتن دل و زدم به دریا گفتم میخوام امشب یه تفالی هم به لسان الغیب بزنم نزدیک که رفتم لخندی بر لبهای پیر زن نشست سلام دادم برگشت گفت ننه یه فال از من بخرید روی زمین نشسته بود پا نداشت حرکت کنه ومیگفت تا چندی پسرش از خارج برمیگرده .بر گشت گفت منو هم دعا کنید تا اون بر میگرده خدا شفامو بده .میگفت دل شما جوونا پاکه دعای  شما مقبول میشه چشماش برق امیدی داشت که حداقل تن منو لرزوند.

 بعد از من بهرنگ هم رفت پیشش تا برگی از دستش بگیره برگشت گفت مادر سال پیش که دیدی چرخ داشتم ولی امسال شکسته حالا مجبورم بشینم روی زمین  انگار بچه ها همشون منتظر بودن که

 کسی پا پیش بذاره همه یکی یه فال گرفتیم   و چه تفالی و چه شبی

به امید سلامتی همه مریضها و دردمندان

نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1384ساعت 9:54 PM توسط علی شکری| |



تو برايم گرمايي گرمتر از صداقت داری


                        - و تو برايم عشقي


تو گرم و زيبا و فريبنده هستي


                         و تو شهد ماندگاري را


      - در وجودت جاودانه داري


تو غروري


           - غروري خالصانه تر از تواضع 



 و من امروز برايت دلتنگم


     و من امروز برايت مشتاقم


     و تو امروز برايم آرزو هستي


- دلتنگم


   دلم براي ديدنت پر مي كشد


   و نگاهم فقط تو را مي جويد


من امروز:


همه جا بوي تو را مي جويم   


- و من امروز برايت دلتنگم


نوشته شده در شنبه 30 مهر1384ساعت 2:57 PM توسط علی شکری| |

بارها و بارها نوشتم


اما اينبار مينويسم براي تو , براي لبخندي نو


برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني: در زندگي ام فقط تو را دارم


که بخواني تا بداني


                 تنها چيزي که سرکشي ام را آرامش مي بخشد فقط تويي


که بخواني تا بداني


برايم همچون آب براي گل


برايت مينويسم که بخواني و بداني


من هرگز کسي را که با سختي ديگران در کنارش به آرامش رسيده ام 



آسان از دست نخواهم داد


مينويسم تا بداني


                  وقتي آمدي پاييز بود


با آمدنت پاييز را بهار کردي


زندگي احساس من نه پاييز را داشته است و نه زمستان را


نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود


نگذار زمستان بيايد و بهار گريزان شود و باز هم پاييز بماند


تو را به دل بهاريت قسم


بمان و فصل ها را بهم نريز                    

نوشته شده در شنبه 30 مهر1384ساعت 2:55 PM توسط علی شکری| |

از پیش دوستا ش که برگشت اومد  یک راست رفت تو تختش .میخواست بخوابه حال غریبی داشت خودش هم نمی دونست که چه مرگشه فقط اینو خوب میدونست که دلش از زمین و زمون پره دلش میخواست فریادشو مثل سیاهی شب رو سر شهر خالی کنه میخواست با داد زدنش به اون فرشته هایی که ماه و ستاره هارو تو آسمون شب نگه داشتن  بگه که به خدا بگن خدایا دلم طوفان سر درگمی توی این کویر وحشته که نمیتونه به سلامت از این کویر بگذره و سلامشو به شکوفه ها و باران برسونه . میخواست بگه :خدا جون یاد اون روزایی که باهم کنار لبه پشت بوم خونه مینشستیم  دور از چشمهای مامان  که همش میگفت :بچه دیوونه ای با کی داری حرف میزنی؟. آره  با خودت حرف میزدم بدون اینکه بخوام فرشته ای یا قاصدکی حرفهای دلمو بهت بزنه اون موقع چقدر تو راحت حرفهامو قبول میکردی بدون هیچ کم و کاستی اون موقعها که همه بزرگترها میگفتن بچه است حرفهاشو جدی نگیرین اما تو خوب به حرفهام گوش میدادی بدون اینکه ذره ای حوصله ات سر بره .

 اما الان داشت کم کم بزرگ میشد و خودشم کم کم داشت به این باور میرسید که نکنه اون موقع همه اش خواب وخیال بود. نکنه اون موقع که با خود خدا توی زمستون واسه گنجیشکای کوچولو  که وقتی منشستن روی برف توی برفها گم میشدن دون میپاشید و خدا همه اش لبخندی ملیح حاکی از رضایت بر لبانش که سرمای برف را به فراموشی می سپرد داشت خواب و خیال بود.

توی همین فکرها بود که یه لحظه دید فضای اتاقش به حدی روشن شد که چشماش حتی نمیتونست دستاشو ببینه نورش زرد بود. وقتی که مردمک چشماش که حسودیشون میشد اون همه نور و یهو بذارن بره توی مغزش که نکنه یهو دلش روشن بشه بخیلتر وبخیلتر شدن یهو یه دست مهربونی رو دید که یه تیکه از ماه رو آورده داخل اتاقش خوب که نیگاه کرد شناختش همون دستایی بودن که قدیما به گنجیشکا دون داده بودن تازه فهمید که هرچند که خدا ازش شاکیه و پیشش نمی آد ولی باز هم دوسش داره که ماهو به شبای تاریکش هدیه داده.

نوشته شده در دوشنبه 25 مهر1384ساعت 1:24 AM توسط علی شکری| |

دستانم سرد بود حضور دستان تو به من آموخت که چگونه باشم و مرا سرشار از امید کرد من همه چیز را در تو دیدم و تو نه تنها در دلم که در تک تک سلولهای بدنم نفوذ کردی و بر تخت وجودم جلوس نموده و پادشاهی سرزمین مرا از آن خود نمودی
من اندوه را گم کردم غم و درد و تنهایی رفت و هر آنچه از بی حاصلیهای زندگی در من بود به سبکی برق و باد گریخت
                                           
 
     سکوت تو تمام هستی مرا فرو می ریزد 
و منم که در پس این غربت به ویرانی می رسم 
چرا لب به سخن نمی گشایی مگر نمی دانی که 
زمزمه های تو حیات را در من جاری می کند 
و روح تازه به کالبد بی جان من می دمد 
چقدر تو در من زندگی می دمی 
هوا را از من بگیر نجوایت را نه 

نوشته شده در یکشنبه 24 مهر1384ساعت 12:55 PM توسط علی شکری| |

هفتمين روز بود خدا مي آسود فارغ از كار آفرينش و شاد از بناي قصر بلند و شگفت و زيباي وجود در صحراي ساكت و بي مرز عدم، تكيه زده بر كرسي بزرگش بر بالاي بلند عرش كبريائي خويش.

هستي  هنوزنو بود ، زمين را هنوز گرد و غبار خاكي نپوشانده بود

 خورشيد نو بود و تلالوي زرين و پر جلا داشت .

ستارگان همه، همه نو و ساخته و صبح نو دميده و سقف آسمان تازه بر افراشته

آسمان تماشاگه خدا بود ، بر زمين پرتو لبخند مهربان خدا همچون نور معصوم مهتاب تابيده بود

 نخستين روزبود و زمين گسترده و آسمان برافراشته و قنديل مهر و شبچراغ ماه بر سقف عالم آويخته و درياها لبريز و كوهها ايستاده و بادها در پس كوهها منتظر فرمان و ستارگان بر سينه افلاك ميخكوب و ابرها جابجا در آسمان چشم به راه باد .

هستي، همه تن چشم ، چشم در لبهاي خداوند دوخته ، هستي ، همه تن گوش ، گوش به فرمان خداوند بسته . ذرات بر جا ايستاده منتظرند.

زمستان پايان و سكوت مي گرفت  و د وپاره ابر از دوسوي آسمان به حركت آمدند.

 شلاق ناپيداي نسيمي شوق زده ، آن دو را به سوي هم مي راند .

 دو پاره ابر ، يكي تيره و گرفته و عبوس ، بر چهره اش اخمي تند و در سينه اش صاعقه ها و تندرها و رعدهاي ديوانه و مهيب به بند كشيده ، بي قرار انفجار...

... و ديگري همچون كبوتري سپيد به لطافت خيال دخترك معصومي در بستر ناز نيمه شبان كه سيماي تابناك و نيرومند پدرش را كه فردا از سفر باز خواهد گشت در روياي شيرين نيمه شب تابستان مي پرورد ، سبكبار همچون روح پارسائي كه هنوز به اندامي  نيالوده است ، لطيف همچون روح مهرباني ، پاك همچون قلب روشنايي ، سپيد همچون صلح ، صميمي  همچو آشتي  ، سبك همچون نفس كشيدني پس از گريستن ، روشن همچون ديداري پس از بازگشت ؛ زيبا همچون....؟ همچون....

 همچنان پاره ابر سپيد گوشه آسمان در نخستين بامداد شسته خلقت ....

دو پاره ابر آرام و خوش آهنگ به سراغ هم آمدند ؛ ناگهان برقي زد و قهقهه ديداري و دونيمه سيب سقراطي يك سيب شد و باريدن گرفت و

 بهار آغاز شد.


نوشته شده در دوشنبه 18 مهر1384ساعت 9:1 AM توسط علی شکری| |

نگاهم كن...

زير لب نامه تورا ميخوانم و روح خسته و رنجورم در جاده هاي پاييزي

دنبال دست مهربان تومي گردد...

نگاهم كن.

در پرتو نگاه گرم توست كه شكوفه ميدهم جوانه ميزنم درخت مي شوم

بال مي گشايم پرنده ميشوم.

دست هاي مهربان تو آيا اشتباهات ارغواني و كبودم را خواهد بخشيد ؟

دلواپسم كه مبادا غيبت هاي مكررم را موجه نكني.

ميترسم در آتش نگاه رنجورت خاكسترم كني مرا كه كاغذ پاره اي بيش

نيستم

مرا به حال خود رها نكن مرا ببخش يا بسوزان

من در شعله هاي

نگاه تو تطهير ميشوم.

به من نگاه كن...

روزي كه باران در باغ قدم گذاشت خوب به ياد دارم.

او به آرزوهايم خنديد علت اين خنده را پرسيدم

جوابي نشنيدم . من دوست باران شدم و او دوست من.

از نگاهش هميشه زيبايي مي تراود

و گاه گاه در گنبد بي تابي هاي من ميدود

رفيق خلوت من است و شايد جانش  براي سبزي من بفرسايد . باران هميشه بر من

مي بارد اما اما هيچگاه از من خوبي نديده...

 

نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر1384ساعت 7:13 AM توسط علی شکری| |

برگشتن سخت است خيلي.

دوباره شروع كردن ، اما ناچاري را چه كني؟

 خيلي دوست داشتم بدانم با چه حرفي با چه دركي باچه حسي دوباره برخواهم گشت.

 حتي به اولين جمله اي كه خواهم نوشت.

 به اولين داستاني كه خواهم نوشت .

 به انباري كه پشت ذهن خسته اين چند روزه ام درست شده تا يك روز بي هوا بيايند و داستاني را بسازند .

 به آدمهايي كه اين روزها ديدم . آدم هايي كه قبلا" هم ديده بودم .

 به نوشته هايي كه اين روزها خواندم .

 به ايميل هاي زيادي كه برايم رسيده و به هيچ كادامشان جواب نداده ام .

 به SMS اي كه تنها نوشته بود<< دلم گرفته است>>

به دختر دانشجويي در همدان

 به زني در تهران .

 به نويسنده مردي در اصفهان .

 به پسر بچه اي در شمال .

 به آن دختر ساكت و سخت با آن چشمان درشت وزيبا كه كم گويي لبانش را دوچندان زيبا مي كند و وقتي به مي نگرد و وقتي سوار بر دوچرخه ، سرسخت به خيابان مي رود دلت آشوب می شود از فكر دستي سياه كه تلنگري به پره هاي چرخش بزند.

 اينها هذيانهاي گرمازده اي است كه تازه از گرماي تابستان رهايي يافته .

تابستان اصلا فصل مناسبي براي نوشتن يك داستان بلند، با كمي جسارت رمان،  نيست.

 گرماي كلافه كننده اين كلافه گي را از راه پوست به سرانگشتان منتقل ميكند و همه اش  پخش ميشود توي داستان.

 شايد پاييز فصل مناسبي براي نوشتن داستان باشد با آن برگهاي زرد رنگ و رو رفته كه چون كسی كه نقش بر زمين شده  در كوچه وخيابان  زير پاي هر عابري ميمانند و براي بعضي ها اين صدا ي خش  خش زيبا ودل پذير است چنان كه گويي در دوران كودكي جغجغه شان به صدا در مي آمد راستي تا حالا شما اين را تجربه كرده اید ...

نوشته شده در دوشنبه 11 مهر1384ساعت 11:3 AM توسط علی شکری| |

 ابتداي هر ناگهان

در ابتداي آن ناگهان
 كه كودك شدم
 در ابتداي اين ناگهان
 كه حالا مردي براي خودم
هميشه گفته ام
چيزي به انتهاي اين همه ناگهان نمانده است
كاشي هاي آن همه آبي
 كنار دستشويي هميشه
آسمان كودكي را به ياد مي آورند
 و آيينه ي شكسته هر بار
گوشه اي از دنيا را از ياد مي برد
ابتداي آن ناگهان كه كودك شدم
هميشه گوشه اي از دنيا به دست مي آيد و از دست مي رود
ولي هميشه ي هر ناگهان گفته ام
نگفته ام ؟
 گفته ام شبي ماه مي آيد
و ما ، پشت بام هاي از دست رفته را به ياد مي آوريم
و زندگي را به دست مي گيريم
در ابتداي آن ناگهان
كه از پشت بام هاي رو به ماه
و بعد زير چتري كه با خودم
هميشه گوشه اي از ماه پريده است
در انتهاي اين ناگهان
كه باز هم زير چتر
گوشه اي از زندگي پريده است
و آسمان كودكي
هميشه از كاشي هاي كنار دستشويي آغاز شده است
آيينه هم حالا
از تمام دنيا
فقط دو چشم خيس
دو چشم خسته ي زير چتر را به ياد مي آورد
و حالا باز ناگهان در سفرم
در تماشاي باغ زير شب
چه غریبي ميان سايه هاي اين باغ انگار آشنا پيداست
گاه كسي با دوچرخه از وهم راه مي گذرد
 گاه وانتي سبز از باغ سيب مي آيد
و امتداد وهم راه و غربت سايه ها را
به ابتداي آن نهان عروسي زير ماه مي برد
گفته ام ، نگفته ام؟
گفته ام كه در اين ساعت ناگهان
شبي براي آسمان كودكي ترانه اي مي خوانم
تا تمام باران ها
بر كاشي ها و بام هاي از دست رفته ببارند
تا كاشي هاي آن همه آبي
 آسمان كودكي و
بام هاي خفته
ماه را به ياد آورند
مثل همين ماه ناگهان
كه تمام كودكي هاي دنيا را به ياد مي آورد
و از پشت بام هاي رو به آسمان
به هر چه ناگهان تا دو چشم زير چتر
خيره مي شود
تا ساعتي ديگر
كه ترانه اي براي آسمان و ترانه اي براي ماه
تمام پشت بام هاي از دست رفته برق مي زنند
و گام هاي بي راه
به شب ناگهان باران و ماه مي آيند
و زندگي را به دست مي گيرند
                 

                                                                                             ( هیوا مسیح)


 

نوشته شده در سه شنبه 29 شهریور1384ساعت 0:5 AM توسط علی شکری| |

بیتو ای دریای من! زندگی همچون سراب می شود که به گمان آب ، به سویش می شتابم و خود را در دامن تلالو دروغین آن می افکنم و سر انجام حاصل هستی را یک نیستی پر شکوه می یابم .

بی تو تشنه تر از برگ ،در برهوت زمین، چون باد میدوم ، عاقبت خسته از سنگ حوادث از پای می افتم و در تب غم های بیکرانه می سوزم بی تو ای همسفر زندگی! تشنه تر از برگ و خسته تر از سنگ مرگ دل را می بینم . گاهی پشت پنجره تنهایی سرک میکشم . گاهی در کوچه پس کوچه های غم پرسه میزنم و تورا فریاد میزنم. روزی در باغ ،درخت، حال مراپرسید به او فردایم را نمایاندم ، آنجا که گیلاسهای آرزوی من ، دست به شاخسارهای امید داده بودند و لحظه های انتظار همچون بلبلان و هزاران بر شاخسار نغمه سرایی میکردند و آبشار عشق و امید در زیر آن زمزمه میکرد.

توبه حرمت شکوفه های این باغ ،درخت وجودم را دریاب . باور کن ! خزان زرد سبز میشود و زمستان ،بهار می شود ، اگر تو همسفر این پاهای خسته و دل امیدوار من باشی . آرام دلم ،ببین،ببین چگونه اضطراب سراپای وجودم را فرا گرفته است . چشمانم را بنگر ، همانند کسانی که زمانی رویای تو را می پرورند و در آرزوی تو و در آرزوی تو می گریستند اما اینک هیچ چیز و هیچ کس حتی تورا نمیبینند . دیگر آرامشی نمانده است ، دریایی از حیرانی و آشفتگی در دل جاریست ، تو را به هنگامه عاشق بودنم سوگند مرا اینگونه به خود وامگذار ، رهایم نکن ، دستم را بگیر . آری این منم که از تو  کمک می خواهم این منم که از خود وامانده و به تو روی آورده ام . گذشت غرور آغازین ، گذشت زمانی که به خویش تورا می جستم . با تو سخن می گویم و از تو کمک می گیرم تا بدانم به تو محتاجم ، تا بدانم تنها تو هستی و جز تو کسی نیست . آنچه بر من گذشته است فراتر ازتنهایی ست و توصیف رنج آن فراتر از الفاظ ، آن سان که تنها تو میدانی و بس . تو برترین من بودی برترین بمان . بالاتر از تو را نمیخواهم تنها تورا می خواهم .

ای ناشناخته ، ای خوب ، ای معبود، به حرمت آن  که عاشقت بودم و هستم به زندگیم بازا و اشک های سرگردانی را به اشک عشق مبدل کن. نمی دانم چگونه اما این دل و روح پریشان و بیقرار را قطره ای آرامش ببخش ، تنها قطره ای کافیست تا دوباره عاشقت بمانم. بر در دل دوباره باز منتظر صدای زیبای قدمهای توام. قسمت میدهم به آن  عشق مگذار زندگیم این چنین در بی هویتی و بی تکلیفی طی شود. قسمت میدهم به آن عشق آرامشی ماندگار به من عطا کن . قسمت میدهم به آن عشق و به آن اشکهایی که برای تو ریختم ...کمکم کن ... کمکم کن.  


 

نوشته شده در دوشنبه 28 شهریور1384ساعت 10:59 PM توسط علی شکری| |


Design By : Night Skin